رفراندوم بلاگ

۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۹, شنبه

چرا می گوئیم رفراندم

چرا می گوئیم رفراندم
سلام
من مرتضی محفوظی هستم و اگر خدا بخواهد از امروز قرار هست در این وبلاگ که دوست عزیزم سعید در آن می نویسند، من هم سک سکی در آن داشته باشم. باشد مقبول پیشگاه حق و حقیقت قرار گیرد. معرفی بیشتر خود را به بعد موکول می کنم.
در اولین پست بر آن شدم فرازی از یک نوشته رضا براهینی را با هم مرور کنیم تا بعد.
چند روزی بعد از شورش بزرگ بیست و یکم و دوم بهمن ماه یک شب به اتفاق دوستی در منزل دوستی دیگر ماندیم که در جوادیه مدیر مدرسه بود. پنجاه ساله مردی بود بسیار موقر و مودب، و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و مدام دست به سیبیل تابدار فلفل نمکیش می کشید و می گفت، «اگر همین امشب هم بمیرم به آرزویم رسیده ام، سقوط سلطنت آرزوی تمام عمرم بود.»
شب جا انداختند. گرفتیم، خوابیدیم. فقط گهگاه صدای تند و مقطع رگبار مسلسل از خواب هراسانمان می کرد.
صبح که بیدار شدیم، اولین چائی داغ را که سر می کشیدم، گوینده رادیو خبر داد که نصیری و رحیمی و ... به فرمان دادگاه انقلاب تیرباران شده اند.
مدیر مدرسه دوباره دستی به سیبیل تابدارش کشید و بلند و شادمانه گفت: «الله اکبر، الله اکبر» و بعد اضافه کرد: « این بیشرف ها آنقدر آدم کشته اند که حداقل خون یک نفر در هر خانواده ایرانی بگردن آنهاست!»
در اغراقی که می کرد درجه نفرتش از حکومت سابق نهفته بود. بیرون که می آمدیم، صورت یکدیگر را بوسیدیم. پسرش که حتی ده ساالش هم نمی شد، و شب با صدای هر شلیک در جوادیه سراسیمه بطرف در و کوچه و خیابان دویده بود، تا سر کوچه بدرقه مان کرد.
سه روز بعد دوستی که مرا به منزل مدیر مدرسه برده بود، تلفن کرد: «عصری بیا مسجد ابراهیم آقا فوت شده.» «ولی آخر چرا؟ ابراهیم آقا که کاملا سر حال و سالم بود!» صدای گرفته از پشت تلفن گفت:
«روز شنبه ابراهیم آقا می رود به مدرسه. بچه ها که به خط وای می ایستند، می بیند از هر کلاسی یکی دو نفری نیستند. وقتی که از رفقاشان می پرسد که بچه ها کجا هستند، می فهمد که بعضی از بچه ها شهید شده اند. ابراهیم آقا حالش بهم می خورد. روز بعد می روند بهشت زهرا به اتفاق معلم های دیگر. ابراهیم آقا نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد. در بازگشت هم گریه امانش نمی دهد. شب در حال گریه خوابش می گیرد. صبح دیگر بیدار نمی شود!»

انقلاب ایران آنچنان عمیق است که شهیدانش را هم از قلمرو عمل، یعنی قلمرو تفنگ و مسلسل و خون می گیرد، و هم از قلمرو احساس و عاطفه. گریه مجالت نمی دهد تا آنجا که قلبت می ایستد.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند

<< صفحهٔ اصلی