رفراندوم بلاگ

۱۳۸۲ مهر ۱۸, جمعه

جمعه هجده مهرماه هشتاد و دو

لطفا بميريد !!

حكايت نسل من قصه ي غريبي است ، نسلي كه سوختن زنده زنده را ميچشد و دردهاي همزمان را ، نسل من بچه كه بود از تلوزيون خون ميديد و از راديو آژيرش را ميشناخت ، از شهربازي دستگاههاي خاموش را ياد داشت و از مهماني ها شيون و عزا به خانه مي آورد ، نسل من وقتي بزرگتر شد و قرارشد بابا خون داد بياموزد مدرسه ها جا نداشت ، كلاسها معلم و معلم ها حوصله نداشتند ، ما از راهنمايي هم جز شلوغي كلاسهاي دم كرده ، با بچه هاي ناسازگار و متفاوت چيز زيادي به خاطر نداريم ، ولي گويا شلوغي كلاسها براي به لجن كشيدن استعداد بچه هاي اين آب و خاك كافي نبود و وزيرمتعهد در سفر به ژاپن طرحي نو ريخت و نظام آموزشي ترمي واحدي به ياري آمد و اين شد كه همقطاران من از دبيرستان هم جز كتاب ها ، امتحان ها و بخش نامه هاي متغير و ثانيه اي چيز چنداني نفهميدند …
نسل من فكر ميكرد دانشگاه مبري از اين حرفها و حديث هاست ،اين شد كه براي ما دانشگاه منتهي آمال شد و كلاس كنكور و تست و نكته ومشاوره و شب نخوابي عادي تر از آنكه لحظه اي به منطق امور بينديشيم و حال كه از اين سد ذهني گذشتيم در آن سوي سد ، نه از دانش خبري مي بينيم ونه از جويش و تنها شايد دلخوش به دانشجو بودن و در فكر پاس كردن و دنبال استاد به التماس نمره و نه پرسش نكته و همه مي دانيم كه آن بيرون كسي منتظرفارغ التحصيلي مان كه نيست هيچ ، حتي شده ايم تنها مشكل اين مملكت و حضرات رجال كشوري و لشكري
نسل من سوخت و مييسوزد تا دود آن به چشم خودش برود
نسل من در افسردگي و اعتياد و جنون و بيكاري و حسرت دست و پا مي زند
نسل من با خودكشي و عصيان و اعتراض خو گرفته
نسل من ، نسل موج است
و آرزوي نشستگان بر تاج طاووسي قدرت چيست جز مرگ اين نسل ؟
آري در نظر حكومتگران ، نسل ما ، نسل موج مزاحم است و موي دماغ (نسل موج ، اسم زيبايي است ، اسمي كه به حق مي توان به نسل ما داد ، نسلي كه خواهدشكست شيشه ي آمال سبك باران ساحل ها)
آنها خوب ميدانند از انقلاب كنندگان ديروز كاري ساخته نيست ، هرچه هست و ممكن در نيرويي است كه تن به قواعد بازي نداده و در روزمرگي و گرفتاريهاي زندگي اسير نيست ، نسلي كه هنوز بنده ي وام و بهره نشده و در دام وام هاي چندين و چندساله رام نشده .
اينكه سخنراني هاي منتظري در اجتماع چندصدنفري ترسي در حكومتيان نمي افكند و اينكه وبلاگهاي فارسي امنيت ملي آقايان را تهديد ميكند دلايل واضحي است بر گفته ام كه كاري اگر بتوان كرد كار نسل موج است كه زبانه ي خشمش هر روز به قايق كلكي آقايان نزديك تر ميشود و البته رصد بانان آنها اين ديده اند و ناخدا دستور به سبك كردن قايق داده تا سرعت بگيرند و اينگونه شده تا كارمند اطلاعات به خاطر رسوايي از جنازه اي بر روي دست مانده به دريا افكنده ميشود تا شايد دريا با اين قرباني آرام شود …
كشتي نشستگان منتظر قرعه بعدي هستند تا بدانند مي مانند يا مي روند ، مسئول قرعه كشي و تنها كسي كه نامش بر روي گوي ها نيست علي اكبر رفسنجاني است ،او دمب خود را به لنگر قايق گره زده و همه مي دانند كه سبك كردن قايق از وزنه ي سنگين او به معني غرق قايق است وهمه در اظطراب قرعه بعدي كه احتمالا قاضي مرتضوي خواهد بود ، ناخن به دندان گرفته اند.

--- چه زيادند عبرت ها و چه اندكند عبرت گيران


1) بارها شاهد هجوم ماموران سد معبر به جماعت دستفروش بوده ام و شاهد آن فحش و فضيحت ها كه مي دانيم ،شنيده ام جريان آن دستفروشي را كه مامور سد معبر را با كارد كشت و خوانده ام توجيهاتي كه از شهرداران ميشود ، اما نفهميده ام چرا با جوان بيكاري كه با غرور خود كنارآمده و در كنار پياده رو بر نمدي بساط گسترده ، آنگونه برخورد ميشود و آنكه از ديوارخانه ي مردم به تمناي آنچه پيمودن ره صدساله مي ناميم ، بالا ميرود ، اينگونه با سبزي اسكناس اغماض ميشود و آزاد…

2) روزنامه ي شرق با فروش بالايي كه دارد و اعتمادي كه بواسطه ي تحليل هاي موشكافانه و خبرهاي اينترنتي بدست آورده ميتواند ابزار خوبي براي حكومتيان در جهت كشاندن مردم به پاي صندوق هاي راي باشد، اشاره دارم به همان نقشي كه روزنامه ي همشهري در انتخاب خاتمي داشت ، بايد با چشمان باز در شب ظلماني حركت كرد . بايد به روزنامه اي كه بيش از چند ماه دوام بياورد شك كرد ، روزنامه ياس نو دچار همين عدم توقيف شد كه با افت شديد تيراژ روبرو بود كه البته اين توقيف چند روزه كمي تيراژ آن را بالا برد !!

3) فال حافظ :
ميان گريه ميخندم كه چون شمع اندرين مجلس
زبان آتشينم هست ، وليكن در نميگيرد

چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را ازين خوشتر نميگيرد

4) سنگي بر گوري
آل احمد كتابي دارد زيبا و سخت خواندني ، كه قلم سخت و صراحت تند و تيزش انسان را به درياي حيرت مي اندازد ، متاسفانه اين كتاب تنها يك بار چاپ شده و مميزي چه در دوران پهلوي و چه جمهوري اسلامي اجازه ي چاپ به اين كتاب نداده و اين كتاب تنها يكبار آنهم در شلوغي اوايل انقلاب با تيراژ محدود و چاپ نامناسب به زيور طبع آراسته شده ، چندي قبل اين كتاب را در ميان كتابهاي يك دستفروش پيدا كردم و حالا قصد دارم آن را در وبلاگي با همين نام كتاب ( سنگي بر گوري ) به مرور قرار دهم .

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند

<< صفحهٔ اصلی