رفراندوم بلاگ

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

Changes to Google Privacy Policy and Terms of Service

Is this email not displaying properly?
View it in your browser.

Dear Google user,

We're getting rid of over 60 different privacy policies across Google and replacing them with one that's a lot shorter and easier to read. Our new policy covers multiple products and features, reflecting our desire to create one beautifully simple and intuitive experience across Google.

We believe this stuff matters, so please take a few minutes to read our updated Privacy Policy and Terms of Service at http://www.google.com/policies. These changes will take effect on March 1, 2012.

One policy, one Google experience
Easy to work across Google Tailored for you Easy to share and collaborate
Easy to work across Google

Our new policy reflects a single product experience that does what you need, when you want it to. Whether you're reading an email that reminds you to schedule a family get-together or finding a favorite video that you want to share, we want to ensure you can move across Gmail, Calendar, Search, YouTube, or whatever your life calls for with ease.

Tailored for you

If you're signed into Google, we can do things like suggest search queries – or tailor your search results – based on the interests you've expressed in Google+, Gmail, and YouTube. We'll better understand which version of Pink or Jaguar you're searching for and get you those results faster.

Easy to share and collaborate

When you post or create a document online, you often want others to see and contribute. By remembering the contact information of the people you want to share with, we make it easy for you to share in any Google product or service with minimal clicks and errors.

Protecting your privacy hasn't changed

Our goal is to provide you with as much transparency and choice as possible, through products like Google Dashboard and Ads Preferences Manager, alongside other tools. Our privacy principles remain unchanged. And we'll never sell your personal information or share it without your permission (other than rare circumstances like valid legal requests).

Got questions?
We've got answers.

Visit our FAQ at http://www.google.com/policies/faq to read more about the changes. (We figured our users might have a question or twenty-two.)

Notice of Change

March 1, 2012 is when the new Privacy Policy and Terms will come into effect. If you choose to keep using Google once the change occurs, you will be doing so under the new Privacy Policy and Terms of Service.

Please do not reply to this email. Mail sent to this address cannot be answered. Also, never enter your Google Account password after following a link in an email or chat to an untrusted site. Instead, go directly to the site, such as mail.google.com or www.google.com/accounts. Google will never email you to ask for your password or other sensitive information.

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

۱۳۸۵ دی ۱۶, شنبه

we are iran


I don't even know if you are able read or to translate what I write here. But I just finished reading a captivating cultural studies book with quotes from Iranian weblogs over the Christmas holidays called We Are Iran. As you are quoted in the book you have probably read it but to me it all came as an amazing eye-opener and a revelation.

So when I heard of Sadam's execution (even though the news keeps showing pictures of his atrocities in Iraq) all that I could think of was Iran. I am sorry but I was ignorant of many things until I had read this book and I was so moved by your painful memories of the war and the suffering of your people. I had no idea about the chemical weapon victims in Iran and that even though saddam was the instrument but we in the west are all guilty. Ignorance is no excuse. I am humbled by your long proud history and culture. I had no idea how poetic, graceful and funny ordinary Iranian can be.

To be honest like most people in my country I always thought that Iranians were Arabs. I must also ashamedly add that I studied sociology at university (though 30 years ago) so I should know better. But at least now I know that some Iranians are Arabs but most aren't.

I fell in love with your poetic Persian phraseology and in return I would like to offer you a British poem that came to mind as I read this mesmerising book. William Shakespeare once wrote:

"If you prick us do we not bleed? If you tickle us do we not laugh? If you poison us do we not die? And if you wrong us shall we not revenge?"

Yes he was right and whether English or Iranian we are all one. I was able to laugh and cry with you throughout and It also rapidly enabled me to see past the angry headlines about your president and to know that what ever our beliefs or behaviour patterns we have more in common than we often realise.

You have given me so much and the least I can do is to pick out as many email addresses from this book that I can and send every one of you a heartfelt New Year wish and a Happy Eid.

Abbey Sanderson

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲, شنبه

Im alive

آي ام الايو بات

كمال سر محبت ببين نه نقص گناه
كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند( باور كنيد كه خودم هم نميدانم كه چه ربطي به خزعبلاتي كه در پايين خواهيد خواند دارد ولي بهار است و باران و برگهاي سبز شفاف و …)

مدتي بود نبودم. خوب چيزي هم از دست نرفته. مملكت و سياست و وبلاگ ها و آدم هايش همه سرجايشان هستند(تاكيد مي كنم: تا الان) و به نظر مي رسد اين خانه ي خيالي و فرضي قصد تغيير ندارد

اگر اينجا تحليل سياسي مي خوانده ايد يا اينكه احتمالا اندك كشش و كوششي با نثر بي پدر و مادر ما داشته ايد بايد بدانيد كه همچنان خبري از نوشته هاي ثابت و تحليل هاي مكرر و لابد مزخرف نخواهد بود
آمده ام تا ناراحتتان كنم و بگويم كه همچنان اين سعيد در همدان زنده است و هست و …

اگر موضوع وبلاگ سال شدن وبلاگ نيك آهنگ كوثر و سفر عزراييل حسين درخشان و سينه زدنهاي مرحوم جنت مكان مسعود بهنود در اكبريه هاشمي رفسنجاني را كنار بگذاريم و ابراز تعجب كنيم از اينكه همچنان عليرضا نوري زاده در آن گوشه وبلاگستان مشغول نصيحت كردن آن طفل سابق نيم خراساني و تبريزي است و نگوييم كه چطور از وبلاگ زيتون و عبدالقادر بلوچ و علي قديمي نمي توان گذشت و در اين سال نو اعتيادهاي كهنه را فراموش كرد اما مسلما دوران افول وبلاگهاي سياسي را نمي توان در پي نگفتن ها انكار و پنهان كرد
به هر حال از اينكه مي بينيم علي پير حسينلو- الپر- كمربند انتحاري بسته و به افشاري و عطري و ساير تحكيمي ها حمله كرده همانقدر متعجبيم كه از ديدار و گفتمان سران مشاركت و موتلفه آنهم دو سال بعد از جان كامل به جان آفرين دادن مر هون اصلاحات شاخ زده گشته ايم

بله. گنجي هم آزاد شد. و داستان آزاديش عجيب شباهت داشت به آنچه در پست قبلي نوشته بودم و …

اما از احمد زيدآبادي هم بگويم و تمام. اگر خاطر عنبر و باور انبرتان باشد چندي قبل او با مسعود بهنود بر سر اينكه مقامات جمهوري اسلامي بازي هسته اي را تا رفتن پرونده ي ايران به شوراي امنيت ادامه خواهند داد كلكل انداختند و عاقبت آن شد كه دكتر احمد گفته بود و خبري از عقلانيت متراكم و دقيقه ى نودي حضرات پارچه به سر نشد. كه ظاهرا بر سر همين آس زدن احمدخان، مسعود خان لب ورچيد و از ((روز)) كار خود به شب انداخت و حقير سراپا تقصير نگارنده را نيز به مسلخ قافيه بازي.

الاايحال حالا كه در يك شرط بندي و ريش گرو گذاري يكطرفه اينبار احمدخان زيدآبادي پيش بيني كرده طي روزهاي آينده ج ا ا جام زهر را خواهد نوشيد و اين همه اگم بگم ها و كيك زرد تقسيم كردنها گربه رقصاني قبل از تسليم است و هكذا؛ بايد منتظر بود.

بگذريم. به هر حال ببخشيد كه اين حرف ((گ)) ما هم انزوا گزيده و … به هر حال برادرن و خواهران عزيز رويتان را مي بوسم (البته خواهرها را به قول آن برادر مجلسي -عماد افروغ- كه در جمع معترضين به بدحجابي گاف داده بود؛ از روي چادر)

۱۳۸۴ اسفند ۱۲, جمعه

به استقبال گنجي برويم

به استقبال گنجي برويم

به استقبال گنجي برويم. او به جاي همه ي ما هزينه داد. از جان و عمر و آسايش و روان خويش. به جاي همه ي ما كه خواستيم و نشد، برخواستيم و نااميدانه نشستيم، او خروشيد و غريد و پيش رفت و شكنجه شد و آزار ديد. به جاي همه ي ما.
روزهاي غريبي بر معصومه شفيعي و دختران و مادر وگنجي مي گذرد كه شايد بايد منتظر بود تا ايامي چند بگذرد و شرح جزييات اين روزها را در كتاب و كتابفروشي ها بيابيم. اما فراموش نكنيم كه ذات و كنه استبداد در تمام تاريخ اشتراكاتي داشته است و اين است كه بي علت نيست مروري بر شرح احوال آناني كه روزگاري دچار ظلم ظالم و جور صياد گشته بودند و البته كنون نيز به نحوي ديگر...
يكي دو هفته مانده به نوروز سال پنجاه و چهار، شاه براي گذراندن تعطيلات زمستاني، به سوئيس و از انجا براي شركت در كنفرانس سران اپك، به الجزاير مي رود.
در مدت اقامتش در سوئيس، دانشجويان مبارز ايراني، از آقاي ژاك برك، -جامعه شناس معروف- استاد دانشگاه سوربن مي خواهند كه به سوئيس برود و از شاه بخواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند و بعد در الجزاير هم وزير امور خارجه الجزاير آقاي عبدالطيف خميستي كه از همكلاسيها و همرزمهاي علي بود، در ديداري كه با شاه در كنفرانس داشت، از او مي خواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند. شاه در آنجا قول مي دهد كه در بازگشت به ايران، علي را آزاد نمايد. در آخرين روزهاي اسفند ماه پنجاه و سه، تيمسار زندي پور، رئيس زندان كميته شهرباني، به دست يكي از مبارزين ترور مي شود. آقاي زندي پور، از كساني بود كه مرتب به علي هشدار مي داد كه شريعتي، اگر حرف نزني و همكاري نكني، تو را اعدام مي كنيم. و كلمه ي اعدام را با لهجه بيان مي كرد. علي مي گفت هر بار مرا مي ديد، مي گفت: دكتر شريعتي، تو بالاخره اعدام هستي. اما علي براي شب عيد آزاد شد و واقعا از سرنوشت خودش و زندي پور در حيرت بود. مي گفت: ((تقدير را ببين، كسي كه مرتب مرا به اعدام تهديد مي كرد، خودش اعدام شده و من آزاد شدم.))
دقيقا به خاطر دارم كه ما بي خبر از همه جا، شب چهارشنبه سوري ( شب عيد هم محسوب مي شد) سال پنجاه و سه به ملاقات علي رفته بوديم، ساعتها انتظار كشيديم اما از ملاقات خبري نبود، بعد از اعتراض ما؛ گفتند، صبر كنيد، مي خواهند، دكتر را آزاد كنند. تا ساعت نه شب من و بچه ها، پشت در كميته منتظر ايستاديم تا اينكه به ما گفتند شما به خانه برگرديد، دكتر خودش خواهد آمد. با نااميدي به خانه برگشتيم، نيمه هاي شب، علي به خانه برگشت. گويا او را تا پشت در آورده بودند. فرداي آن روز، سال نو، يعني سال پنجاه و چهار آغاز شد.
آن سال ما با نبودن علي، نوروزي حزن آلود را براي خود مجسم كرده بوديم، اما با پيوستن علي به جمعمان شور تازه اي در خانه افتاد. احساس عجيبي توام با ناباوري داشتيم، علي بسيار خسته و فرسوده بود همه چيز برايش بي تفاوت بود، صبح زود خبر آزاديش را به پدرش و اقوام و دوستان تلفني اطلاع دادم.
علي هنوز در خواب بود كه زنگ در به صدا درآمد ديديم همه فاميل آمده اند بيدارش كردم با عجله به حياط آمد، شادي و شور غيرقابل وصفي در فضاي خانه ما بوجود آمده بود، سر و صداي بچه ها صداي خنده و گفتگوي مهمانها و همچنين در حياط كه هنوز باز بود، موجب شد كه حاجي فيروز و دار و دسته اش به درون خانه كشيده شدند [...]بچه ها به هيجان آمده بودند، همسايه ها از خانه ها سر به بيرون كشيده بودند و تماشا مي كردند، و علي به ظاهر خوشحال بود ولي من كه با حالات روحي او آشنا بودم مي ديدم كه در خود فرو رفته است. بعدها به من گفت كه اصلا نمي توانسته به خصوص در آن روزهاي اول از فكر هم بندان و زندانيان بيرون بيايد و از طرفي پس از هجده ماه زندگي در سلول انفرادي و تاريك چشمانش تحمل نور خورشيد را نداشت. به يكي از دوستانمان گفته بود:
(( در آن روزها كه از زندان بازگشتم، خانه را بي در و ديوار احساس مي كردم چون ماهها در سلول بسته گذرانده بودم))
[با اندكي تلخيص از كتاب طرحي از يك زندگي - نوشته پوران شريعت رضوي]
احتمالا شما نيز با خواندن سطور بالا همچون حقير نگارنده به مقايسه وقاحت و قساوت دو رژيم گذشته و حال ايران -پهلوي و آخوندي- دست زده ايد و ...
به هر حال مردد بودم كه عنوان اين كلام را چه بگذارم و اين ها به ذهنم رسيد:
از محمدرضا تا سيدعلي
از تيمسار زندي پور تا قاضي مرتضوي
يا كه به شكلي ديگر:
از شريعتي تا گنجي
از پوران تا معصومه
مسلما اينها چندان مهم نيست. مهم اين است كه به استقبال گنجي برويم. او به جاي همه ي ما هزينه داد. از جان و عمر و آسايش و روان خويش. به جاي همه ي ما كه خواستيم و نشد، برخواستيم و نااميدانه نشستيم، او خروشيد و غريد و پيش رفت و شكنجه شد و آزار ديد. به جاي همه ي ما.

۱۳۸۴ آذر ۱۴, دوشنبه

تطابق شتابزده نيازهاي اجتماعي و ساختار حكومتي

تطابق شتابزده نيازهاي اجتماعي و ساختار حكومتي

در پي مطلبي با عنوان ((احمدي نژاد؛ نمود عيني ترميدوري انقلاب اسلامي)) كه حدود يك ماه قبل در اين رفراندوم بلاگ خوانديد؛ ظريفي از خوانندگان به نكته قابل توجهي اشاره كرد و آن اينكه تنها حكومت نيست كه به عقب رفته و مي رود بلكه جامعه نيز متعاقب آن به عقب كشيده شده و مي شود.
به عبارتي دگر حكومت با تنزل افكار و خواسته ها و فرهنگ جامعه در پي ((قابل تحمل)) كردن خود براي جامعه است و …

و اما اين حاشيه مهم تر از متن در ذهنم بود تا اينكه چندي قبل و در كتاب روانشناسي كمال –اثر دوآن شولتس -كه به بررسي روانشناسانه نيازهاي انسان و فرضيات و تئوري هاي مختلفي كه حوالي اين موضوع بيان شده بود برخوردم. از جمله يكي نظريه مطرح توسط آبراهام مزلو و آن بحث سلسله مراتب نياز كه در ذهن سياسي بين حقير سر را پا تقصير، راهي به بيرون جست و نتيجه اش مطلبي است كه تحمل كرده و اينك مي خوانيد.

نظريه آقاي مزلو ميگويد افراد انساني داراي پنج نياز اساسي هستند:
يك- نيازهاي زيستي (آب، غذا، مسكن و…)
دو- نيازهاي ايمني (امنيت، بيمه، ثبات شغلي و …)
سه- نيازهاي اجتماعي (يا نيازهاي وابستگي به گروهها و تيم ها و…)
چهار- نيازهاي احترام (آزادي و محترم بودن عقايد و رسوم و وجود زمينه رشد چهره هاي محبوب)
پنج- نيازهاي خود يابي (تحقق ذات، رشد غايي و ميل به كمال ممكن و…)

نظريه وي ميگويد افراد تلاش مي كنند تا اين نيازها را به ترتيب ارضا كنند. به طبقه بندي فوق دو نياز شناختي و زيبايي شناسي نيز افزون شده كه بين نيازهاي چهارم و پنجم گنجانيده مي شود.
و باز اين نظريه فرضياتي هم دارد كه عبارتند از: نياز ارضا شده برانگيزاننده نيست، در يك زمان فقط تعداد محدودي از نيازها برجسته مي شوند، ارضاي نسبي نيازهاي سطح پايين مقدمه طرح نيازهاي سطح بالا هستند و…

به ذهنم اينطور گذشت كه اگر بتوان براي انسانها و جامعه اي كه درگير برآورده كردن هر يك از طبقات اين سلسله مراتب است، نوعي حكومت متناسب و درخور نيز در نظر گرفت، يكي از ترتيب هايي كه مي شود مطرح كرد اينچنين ميتواند باشد:

يك- نيازهاي زيستي (انواع حكومت هاي سراسر توتاليتر همچون حكومت ليبي و …)

دو- نيازهاي ايمني (حكومت ميلاريته يا نظامي با لعابي از شبه دموكراسي همچون حكومت پاكستان و …)

سه- نيازهاي اجتماعي (طيفي از دموكراسي مردمي متزلزل تا دموكراسي پوپوليستي و همچنين اغلب دموكراسي هاي سكولار همچون حكومت تركيه و … )

چهار- نيازهاي احترام (ليبرال دموكراسي)

پنج- نيازهاي شناختي (فدراليسم، حكومت دموكراتيك نخبگان علمي، گرايش و ميل به حركت از بوروكراسي به ادهوكراسي سازماني)

شش- نيازهاي زيباشناسي (دولت سبز، رسمي و تشريفاتي)

هفت- نيازهاي خوديابي (حكومت دقيق و نامحسوس، ايده آليستي و شبه آرماني)

و با اين اوصاف، حكومتي كه به لحاظ ايدئولوژي و ساختار عقب تر از نيازهاي جامعه قرار دارد؛ براي بقا و زنده ماندن دو راه پيش رو دارد: نخست آنكه درصدد به روز كردن و ارتقا خود برآيد (اصلاحات ساختاري و ماهيتي حقيقي) و دوم اينكه به تكاپوي آن بيافتد تا جامعه ي از اسب افتاده را از اصل نيز بياندازد و طبع و سرشت و ذائقه و فطرت مردمان را نيز همچون سطح زندگي اقتصادي و مادي آنها تنزل دهد. بي شك در مورد جمهوري اسلامي و اينكه كدام يك از راهها را برگزيده احساس خوانندگان اين كلام مدلل تر از هرگونه كلام است.

و اينك چند نكته:
- خود جناب مازلو قصد نداشت تا بگويد اين سلسله مراتب نيازها كليت و جامعيت دارد بلكه معتقد بود الگويي است كه در اغلب موارد صادق است.

- ميدانم كه اينطور معادل گرفتن نوع نظام سياسي و نيازهاي اجتماعي كار چندان درستي نيست و به ساده انگاري شانه مي زند و در صورت درست بودن ماهيتي آن، بيان نوع حكومت هاي معادل احتياج به دقت و تحقيق فراوان دارد كه نه در تخصص نويسنده است و نه بنده از وقوع يا عدم وقوع چنين امري اطلاعي دارم . آنچه در بالا آمد صرفا نظر شخصي ، ارزيابي شتابزده و نگرش فردي نگارنده به نظام هاي سياسي است.

- به دلايلي براي رده هاي چهارم به بعد ترجيح دادم از نوشتن مثال صرف نظر كنم.

- معتقدم كه تاريخچه جمهوري اسلامي چيزي بوده در بين رده هاي اول تا سوم اين جدول و در حال حاضر بيشترين شباهت را به رده و دسته بندي دوم -حكومت ميلاريته يا نظامي با لعابي از شبه دموكراسي - مي برد. هرچند كه وجود مبارك حضرات جنتي و مصباح و امثالهم، آن لعابها را نيز بر نمي تابد .